|
سمفونی بی صدا شعر-مقاله -داستان-نقد
|
![]() وعشق قشنگ بود شبيه روباني كه به موهايم مي بستم يا به اميدواري كه در سكوت چشم هايت قدم مي زد.
همه چيز قشنگ بود جز اتفاق ساده اين خواب كه پريدن از آن آيه هاي ديگري را فرا مي خواند. بگو بلند قل اعوذو... تا تمامي كلمات نجيبانه به استغفار برخيزند تا در اعتماد اين تجسم روياهايت را به هم گره بزنم نفس به نفس بيدارت ديدارم شود تا تو بر آرامش گل هاي روي سرم قشنگ ترين فاتحه را سر بگيري م.
من از تو بزرگ ترم و بهارهايم چند پيرهن از تو بيشتر پوشيده اند. به ساعتم كه نگاه كني عقربه ها رو به تو مي چرخند تا هر چند وقت يك بار از تو سر برسند و عشق شبيه همين حرف ها بود كه هر روز تكرارت مي كردم ..كه عشق قشنگ بود... ۱۳۹۰/۱۱/۳
[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 6:47 بعد از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
آسمون ما همیشه سردو تار عاجزانه می نویسه این چه کار خوبه خوبه مه گرفته روی متنش می نویسه درد داره مثه خار * من نگاه آسمونو دوست دارم عاشقونه دست اونو می فشارم ای نگاه عاشقانه گرم من شو دلخوشانه آسمونو کم میارم * من همیشه توی متن شب نشستم با ستاره دل شکسته عهد بستم ای طلوع تار خسته بت شکن شو با ستاره بی ستاره می شکستم * با تو خوبه با تو خوبه خوب بودن با تو عشقو عاشقونه هی دوندن تا عبور شب همیشه وقت بوده این ستاره اون ستاره مست خوندن * ای زمونه ای زمونه ای زمونه دامنم رو غم گرفته می تکونه توی قلب من چراغو فوت کردن آسمون من غروب کهکشونه [ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 1:32 بعد از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
در بی نهایت ، جیغ ها امتداد پیدا می کند در من اما هیچ چیز. تا این مسیر که گرفته ام در خیابانی که پر از گرگ و میش است پیاده ام کند. سریع هم باشم - جلوتر از خودم سیل خنده های رسیده دهانم را باز نگه می دارد تا ایستادگی ام راه بندان اولین خیابانی باشد که به هیج جا نمی رسد حتا به تو که پاهایم به پاهایت بسته است دست هایم به دست هایت .
راه برو امتداد این سایه روی دیوارهای روبرو نمی افتد آفتاب از جایی دیگر طلوع می کند در جایی دیگر به خواب می رود، و دامنت آن قدر مه گرفته است که می توان در ناپیدایی اش هزارو یک بدرقه را پیدا کرد. بدون امتدادی که قیافه ابرها را بپوشد.
بلند شو ابرهایت را بپوشو با ابرهای دهانت مه بگیر دنیا را که پیش چشمانت ترنج گرفته ام این خون دریا را که دامنم را پوشانده است. این همهمه صدای دهل هایی است که ابرهای صورتم را که ابرهای دامنم را به گرگ و میش های این صبح سپرده است. دامنم را که جمع کنم دنیا قسم می خورد که هیچ جیغی در من نیافتاده است.
28/6/ 1390
[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 12:5 بعد از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
در تاریکی دست در موهایم می کشد در تقدیر هم دست می بریم دست می کشیم و در درازنای ابدیت لباس هایمان را که پر است از منو کلمه و یک دنیا آدم خالی از حجم می کنیم.
این جا صدایی نیست کسالت زمین عربده می کشد زمین آن قدر بلند خمیازه کشیده که جزیره ای در ژاپن سونامی هایش را گردن بگیرد نه نگو من از خودم می گذرم نه از تو می پرم که این این همه اوج این همه موج در موج شکسته ام که از تو سر در بیاورم!؟ دنیا دنیا شده ای برایم هزار قسمت هزار شب شده ای تکه تکه در دامن پر پر شده ای در هفت آسمان هم که باشی باز در تو گشوده می شوم ناخوانده می خوانمت تا در رستگاری این دلهره نفس بکشم چون مرده ای که بالای خود ایستاده است معطل آمدنی معطل رفتنی ها باشم.
سکوت که در سکوت همه چیز بافته می شود حتا مادری که کودکی اش را بدرقه کرده بود در من شنیده می شود تا گورستان ذهنی که بوی تعفن اش بوی خاکم را می داد فاتحه بخوانی ام دست در موهایم روی عکسی بکشی که خود کشیده بودی . قرار گذاشته بودیم جمعه ها خانه می مانم. [ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ] [ 5:29 بعد از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
سلام باز هم بعد چهار ماه شعر گفتم حتما نقد کنید تو را در می آورم از خودم در می آورم از خود از تن به در می کنم سریع و خواندی
نه از عشق باران نه از هزارو یک شبم سازت می کنم که کوک شوی لای لای لای تیک - تاک -تیک -تاک که هر دقیقه بیایی بباری بخوانیم از لابه لای کتابی که در من خود گم کرده ای نه ایمن ، سریع و به یادماندنی شبیه روزهایی که تا شده ام تا نیمه - تمام کنیم مروری که تمام نمی شد.
جیغ -جیغ تکرار می شوم شبیه سطرها هر کس ساز خودش را می زند ساز تو را کوک کنم تیک تاک لای لای.... مرور می کنی- م. [ دوشنبه سی ام خرداد 1390 ] [ 12:10 بعد از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
سلام و صد سلام بهار از راه رسیدو من تازه وقت کردم که به روز بشم . متاسفانه درس و مشغله کاری باعث شده کمتر بتونم به روز بشم اما امسال با شعری جدید منتظر نظرات ارزشمند شما هستم و ممنون از دوستانی که حتی بدون اطلاع رسانی سر می زنن و پیگیر هستن. شعر اول پیرهن تازه ات راکه پوشیدی عطرت را جا بگذار این بار به چشم هام عسل می کشم و نگاهم را یک کاسه شیرین به پایت می ریزم . تا برگشتن ات زمان را لابه لای بوسه هامان می کارم و هر صبح لابه لای لباس هایت ، عطرت لابه لای کتاب هایت ، ردت را دنبال می کنم. چشم که باز کنم تقدیر گره هایش را باز خواهد کرد. ۵/۱/۱۳۹۰ شعردوم مرا خورده شده جویده پس دادند در چشمانم نه حسرتی بود نه پایانی که نقش های دامنم را بگیرد. *** مرا خورده شده آفریدند، در سکوت شبیه نیمه ی سیبی در بشقاب آینه ای که در کدورت تاقچه زنگار می رقصد. *** خورده اند مرا این گرگ های آشنا که رگ های عشقی شان تورم مهیب لذتی دردناک است. که فاصله ام تا عشق قانون جاذبه است و اندوهی که رگ های رنگین کمانم را بریده است به پای تسلیت مادرانم در سنگسار چادرهاشان. *** آه، عشق من، پدر ، پدربزرگ،عموها وقتی که عاشقانه به پنجره ی عشقم سنگ می زدیدو لب هایم را به بوسه می بستید چگونه دشت های گلدار دامنم خشک شدو در سکوت گله گله گرگ ها در نهایت دامنم زوزه سر می دادند؟! چگونه در زنگار آینه ام تصویرم را می رفتید...؟ این پنجره نیم باز نیم خورده مانده است. ۱۶/۱/۱۳۹۰
[ یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 ] [ 9:31 قبل از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
جا مانده ام
ته مانده ی طرحی کمرنگ از خنده ای مانده که به فردایم چنگ می زند خالی از تو که ندانستم در کدام ترانه جا گذاشته ام کجا ماندی ؟ حالی ندارم از چشمهایم می ریزی بارانی چشم هایم شده ای تنم طرح دفتر تمام زندگی ام. ای کاش باران را زیر بال این فرشته خواب آلود بیدار می شدم که بیدارم نمی کنند آی آی آی دارم فرو می ریزم از چشم هایی که نمی دانستم کجا مانده وا مانده ناتوان از بارانی که می ریزم. نمی دانم کجا مانده بودم که دست هایم خالی از پنجره ای بسته مانده است توی این حباب سرگردان ........... ..... [ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 ] [ 10:36 قبل از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
داستان کوتاه
در بی کرانه های امید تقدیم به (ر) همه جا سفيدِ. چشمامو هر چي بيشتر مي مالم همه جا سفيدتر و سفيدتر مي شه. چشمام مي سوزه .كتابو مي بندمو ازهمين جا از پنجره بيرونو نگاه مي كنم. بيرون در انتهاي اين خيابون كه ساختمون ما اون جاست شلوغي ها و درهمي اين شهر سرمو به دوران ميندازه. حالا چند دقيقه اي مي شه كه غروبِ اين شهر فرا رسيده و دارم شهري رو نگاه مي كنم كه داره در تيره گي فرو ميره .موجي مخوف كه بعد از اون سياهي شب دامنگيرش مي شه اُ انسان ها اين موجودات پيچيده و تنها در دل اون به خوابي گران ميرن. خوابي كه پشت پلك هاشونو سنگين مي كنه و باعث ميشه چشمشونو روي همه چي ببندن ، چشمشونو ببندن از خودي كه گم شده و فراموشش كردن. دستامو به هم مي مالمو سرماي اين پاييز دير رس رو به درون مي كشم نفسي كه ميادوميره پر مي شه از اين روز . بلند مي شم و صندلي رو سرجاي خودش به داخل ميز هل مي دم . خميازه ام در اومده . انگار خواب آلودگي شهر به من هم سرايت كرده . به قول يكي از بچه ها تو رو هم دعوت كرده ... -بهش گفته ام هممون دعوت شده ايم .هيچ كس هم بي دعوت هيچ جا نميره . به طرف پرده ميرم. پرده رو مي كشم .از بالاي اين برج كه همه جاي شهرو ميشه از اون جا ديد تموم اين شهر غم زده رو مي پوشونم و از خودم دور نگه مي دارم كاري كه سال هاي ساله دارم تكرارش مي كنم. به طرف قفسه كتاب هام ميرم جايي كه هميشه دوست دارم بهش خيره بشم .از ميون انبوه كتاب ها كه خاك خوردنو درهم در قفسه ها چيده شدن سراغ فروغ ميرم. از لاي كتاب گل بنفش خشك شده رو نگاه مي كنم . ...در كوچه باد مي آيد ... در كوچه باد مي آيد انگار گفته بودي كه فراموش نمي كني و حركت كردي . -دختر از اين حرف ها از اين روزها تو زندگي هركسي كم پيش مياد . دستمو گرفتي و گاز دادي .
مردم ، مردم ، مردم اين آخرين فكري بود كه تو اون لحظه از ذهنم گذشت . واين كه به تو چه ارتباطي داره قضيه اش خيلي ساده است ؛ مردم هميشه توي هر رابطه اي حضور دارن . ميانو ميرن ، نگات مي كنن ، از كنارت رد ميشن ، بهت سلام ميدن و توي اون ساعت ها و لحظه ها كه بايد از بهترين دقايق زندگيت باشه ترس از چشم هاي كنجكاوه اين مردمه كه اين دقايق زيبارو مي كُشه و به جاي تصوير خوش اون ، خاطره ي چندين جفت چشم كنجكاو ميشه خاطره زيباترين لحظاتت كه برات يه عمر مي مونه. و موقع صرف چاي تو دقايق تنهاييت به اون فكر مي كني و برات لذت بخشه ... . اوف ... كه اون روز هم گذشت و به جاي تصويرت خاطره ي چند جفت چشم موندو دستهات كه روي دست هام بودو توي اون لحظه تنها نقطه ي تلاقي ما ميون اون همه شلوغي بود . تو فكر تو چي مي گذشت رو نمي دونم . نمي دونم چه اتقاقي افتاد .اما حال بعد سال ها از من ، از تو ، از اون دقايق فقط همين چند جفت چشم خيره مونده كه بدبينانه و كنجكاو ذهنمو مي جون و تورو هي تكرار مي كنن . بي هيچ تصويري از تو اما سرتاسر از كسي كه روز ي فهميدم بايد دوستش داشته باشم مثل محكومي كه ناچارِ به اعدامه . حق با تو بود. اَگه مي گفتي راهتو بگيرو برو ! حقي كه بي هيچ كمو كاستي متعلق ِ به من بود . و من از اون فرار مي كردمو مردمو هم با خودم تا قعر اون مي كشيدم و خيره نگاهشون مي كردم . خيره نگاه مي كردم به خاطره اي كه فقط خاطره است . و لباسي نداره كه تنت كنه و با اون تورو گرم كنه . اين تنها چيزي بود كه خيره گي اين روزهارو بيشتر مي كرد. خيره به سقف ، به خودم كه اومدم پاسي از شب گذشته بودو باز هم چند جفت چشم منو تا رختخواب همراهي كردن . تا اونجا توي خواب بهترين نتيجه گيري رو داشته باشم . و بهترين نتيجه هر شب كه به نفع من و اون خاطره ي سرتاسر از عشق به دست ميومد اين بود : كه بايد چشمامو ببندم و توي سياهي شب ، غرق توي چشمايي بشم كه خاطره ي دستاي تورو به يادم مياورد. دستايي كه نقش آفرين همه ي اين حرفو حديث ها بود . در بي كرانه ي اميدي كه لباس نااميدي تن داشتم. به هر حال كاچي بعض هيچي . اين عادتو بايد ترك مي كردم .لحظه اي كه فقط يه لحظه اتفاق افتاده بود . اين آخرين حرفي بود كه از اون خاطره بيرون مي زد.و بعدش همه جا سفيد مي شد مثل لباسي كه هرگز نپوشيدم .مثل لباسي كه تنم كردن توي اون ساعت كه دستامو ول كردي و جاده همين طوري ادامه پيدا كرد. وتا بي نهايت رفت مثل عشق ما كه همون جا اتفاق افتاد.
· آمنه شكوهي 29/9/1389
[ دوشنبه ششم دی 1389 ] [ 12:9 بعد از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
شعر اول... آفتابي نيست پنجره هام را بگشايم هر چند آفتاب ديروز جهنم گذشته را داشت .
بايد خود را بتكانم سياهي در افقي از پنجره دست دراز كرده انگار دوردست شده ام به سايه هاي ناشناسي كه روحم را به تكه هايي از عشق مي خراشيدند.
كجا هستم ؟ اين را به گوشواره هام آويزان كرده ام تا در تنفس اين هواي گرفته - ابري - شوم در شوره زار زني كه بلد نبود زندگي را- دوره- كند و مرورش دوره اي كه - گذشته - بودو پيش دستي كرده بود از تبي كه در پيرهنش دهن كجي مي كرد.
راهي نيست زن توي قصه شهرزاد هيچ چاهي نمي شود تا در افتادن اين كلمات زهدانش بار- دار- تاريخ نانوشته هاش شود . اين- بار- براي تو اينبار- براي همه بنويس : او تن هاست تن هايي، براي همه زنان ، كه نا نوشته نا گرفته اند در خستگي - رحمي كه نمي زائيدندش.
7/9/ 1389 شعر دوم... يكي از اين روزها خانه را برمي دارم در سايه اي از ديوار مي كارم آفتاب را توي زمين خاك مي كنم تا در تاريكي مطلقي كه زمين را پوشيده است تمامي مردگان را گرم كنم.
من گرسنه ام گرگي كه در نيمه هاي شب از سوراخ جهان بيرون مي زند.
من گرگم گرسنه از باران نيم روز بهاري كه همه چيز راشست تا در انحناي شبي مست زوزه ام را بكشم به تني كه پوست انداخته بودم .
اي كاش جهان را فريادي بود تا گريه هاي نيمه شبم را عريان كنم . اي كاش... 7/9/ 1389
[ دوشنبه هشتم آذر 1389 ] [ 10:32 قبل از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
سلام مجله ادبیات شرجی منتظر دید گاه ها و نظرات شماست. هر ماه یک شاعر هر ماه یک نویسنده آدرس ادبیات شرجی : http://aftabeshear.blogfa.com/ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ داش آکل ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: شب های تلخ کم رنگ کرده شب های شیرین را اسیر هن هن سینه ای نفس هاش کابوس باشکوه زندگی را متبلور می کند از این جاست خرابه های بزرگ دشت جهانی تر برای خود سند می زند مالامال از قرنی خودشیفته پایه گذاری نحس اعدادی متورم در صورتی بی تفکیک . جشن از این نقطه شروع شد سیگاری روشن می کنم میان بستر زوزه می کشم رو به ماه داد می زنم از پشت پرده داش آکل ! خانه دیگر امن نیست پلک نمی زند توی آینه فکر می کند به افتادگی پلک ها و ابروهاش طبع متضاد قبیله های بی فرجام ! داد می زنم : داش آکل! حرف های زیادی مانده انعکاس تصویرهای مرده باخت را بازی می دهد حرف می زند با خودش بازی می کند مادر می گوید: مردها زود عاشق می شوند حرف می زند با خودش می گویم : عشق پر از علایم پیش پا افتاده ای ست توی بوسه ها می توانی ردشان را حفظ کنی. * دارند زوزه می کشند این چند وجب تفکیک قلبی چند وجهی ست جشن بگیر با این سیگار گاه گاه جشن بگیر میان دشت و دود عصیان نوشته هام را پاره کرده اند جشن بگیر دودم کن داش آکل در کوچه ها ، خیابان عابری به چشم هام عادت ندارد قرض بگیر پرنده ها ، دودکش ها ، کتابخانه هارا بنویس: خانه ای وجود نداشت پنجره ای نبود!؟
پشت پرده مردهای زیادی به دنیا آمده اند حرف بزن دوباره بخوانم خوشبختی نیمه ی گمشده ای ست مابین مرگ و بوسه معلقمان گذاشته . * هزار بار بنویسم این حلقوم ماده ای ست خود شیفته بگذار روشن بمانم می خواهم زوزه ای بکشم. [ یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 ] [ 10:40 قبل از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
داستان كوتاه تكه اي از بهشت آمنه شكوهي ساعت دوازده شبه عزيز دلم . تو الان جايي دور خوابيدي يا داري به ستاره ها نگاه مي كني . ستاره هايي كه هم مي تونه مال من باشه هم مال تو . و هر دوتا مون مي تونيم توي يه لحظه به اون نگاه كنيم . تو الان چند ساله منتظرمي خودمم نمي دونم . شايد فقط وقت خواب بهم فكر مي كني ؟ يا نه هنوز فراموشم نكردي ؟ اما من هميشه به چشم هاي تو فكر مي كنم . به چشم هايي كه براي اولين بار يك روز اونو ديدم . چشم هايي كه به من نگاه مي كنه ، سلام ميد ه ، و براي هميشه در من مي مونه ، تاب مياره ، مي چرخه و مي گه : فردا چه جور روزيه ؟! اونوقت من براي خودم هزار تا فكر وخيال مي بافم و از سرم چه فكر ها كه نمي گذره . آره عزيز جون ، اومدنت قصه ها داره و نيومدنت هزارها قصه .
يه چيزي تو دلمه كه مي خوام برات بگم اما ازمنو حرف هام دلگير نشو .بابا مدتيه با خودش قهره و توي آينه خودشو نگاه نمي كنه . از منم بدش اومده . اون فكر مي كنه من تورو ازش گرفتم و براي خودم برداشتم و نمي ذارم تو بهش فكر كني. بابا فكر مي كنه تو فقط مال اوني . من حق ندارم موهاتو شونه كنم ، برات غذا درست كنم . اون ميگه ديگه حق نداري زمستونا براش لباس ببافي و از پنجره اومدنو رفتنتو تماشا كنم . حتي حق ندارم اومدنو رفتن خودشو هم تماشا كنم . با اين كه مي دونه من عاشق اين كارم ، با اين كه مي دونه من همين طوري عاشقش شدم وقتي كه داشت توي نمايشگاه به عكس هاي تو نگاه مي كرد . وقتي كه داشت قدم مي زد و به من فكر مي كرد . اون حتي ديگه كت و شلوار قشنگشو نمي پوشه و كفشا ي كلاسيكش تو جا كفشي خاك گرفته .
پرنده هاي پشت پنجره صداشون در اومده . يادم رفت براشون دون بذارم . مي بيني چقدر بي حوصله شدم ؟ طفلكي ها يه ريز به پنجره نوك مي زننو صدام مي كنن آه...آه... چقدر خوبه با كبوترها مي تونم حرف بزنم و اونام به حرفام گوش ميدن . مثل تو كه به چشم هام زل مي زني و خوب به حرف هام گوش ميدي . حتي پلك هم نمي زني . انگار سال هاست يه ريز دارم باهات حرف مي زنم. عزيزم چطوري اين طور شد نمي دونم . اما پيش اومد. يه روز توي كلاس چيزهايي رو كه نوشته بودم بلند بلند خوندم . اونوقت همه دست زدن بعضي هام زير لب جوري كه خوب بشنوم فحش دادن . اونوقت بابات از جاش بلند شد و اعلام كرد اين نوشته ها شنيدنيه . كشف تازه اي اِ كه اون به شنيدنش افتخار مي كنه . بعد بلند بلند خنديد و دست زد . اون روز براي اولين باري بود كه باباتو ديدم . بابات مرتب حرف هاي روشنفكري مي زد و از توي چشم هاش مي شد حدس زد كه حرف براي گفتن زياد داره . حرف هايي كه بعدها بعضي هاشو گفت و بعضي هاشو گذاشت جايي دور از من شنيدني بشه . وشايد من اصلا براي شنيدن اون حرف ها مقابل بابات جالب نبودم . چرا كه بابات فكر مي كرد حرف هاي خيلي جدي براي روزهاي ما كه حالا زود به زود مي رسيد زيادي بزرگ ِ اُ خسته كننده است يا اين كه بهتر ِ گفته نشه .
بابات اين طوري پيداش شد . اوايل مرتب مي خنديد و فكر مي كردم مثل تو ستاره ها براش شب هاي قشنگي رو مياره . اما نه اشتباه از همين جا اتفاق افتاد . بابا عاشق تو بود . هم توي روز هم توي شب . و اون از اين كه نمي تونه توي روز به تو فكر كنه و بايد كار كنه و به من فكر كنه و بنويسه و بخنده و هزار تا كار ديگه خسته اش شده بود . از اين كه من دائم در مورد توحرف مي زنم و اونوقت اون مجبور بود به من فكر كنه ، مجبور بود براي فردا حرف هاي همه ي مردهارو به من بزنه . و نشون بده كه چقدر عاشق طبيعت ِ . بابات جور ديگه اي بود . بابات منو توي يه لحظه ساخته بود و حالام نمي دونست با اين شاهكارش چه كار كنه . اون فقط مي دونست اين اتفاق افتاده . حالا تنها تو برام موندي . و اين اونو آزار مي ده . اونه تورو فقط براي خودش مي خواد . اون فكر مي كنه تورو فقط اون ساخته و با اون خوشبخت تري . اما يادش رفته قبل از اين كه اون بياد ، ما با هم زياد حرف زده بوديم ، يادش رفته قبل از اين كه من بيام اون با تو زياد حرف زذه و يادش رفته كه ما با هم تورو توي اين پنجره ي كوچيك كشيديمو كلي سعي كرديم توي اين پنجره خوشبخت باشي . حالا چه فرق مي كنه لباست آبي باشه يا صورتي ؟ به هر حال همين كه باشي كافيه .
امروز لباس آبي ِ دنباله دارمو پوشيدمو لاك ها ي آبي روي ناخن هام جذاب ترين دختر شهرو نشون مي ده . البته دوست داشتم اينو بابات مي گفت . اما اون توي خودشه اُ بر نمي گرده حتي به روزنامه هاي صبح نگاه كنه . چاي ا ش رو مي خوره اُ موبايلشو برمي داره و از خونه بيرن مي زنه . اون مرد سياسته . اما سياست هاي توي خونه ي اون دموكراسي ِ بي تناسبيه كه لباس بورژوايي پوشيده و اداهاي روشنفكري رو در مياره . اداهايي كه براي چارچوب هاي خونه ي ما گَلو گشاده .. بابات استعداد خوبي براي ديكتاتوري داره . ديكتاتوري شلاق به دست كه هر وقت كم بياره اداي نيجه رو در مياره . بعضي وقت ها فكر مي كنم اون فكر مي كنه شايد من همون زن قصه هاي صادق هدايت باشم . قصه ي همون ( زني كه مردش را گم كرده بود ) . البته دوست ندارم كه فكر كني بابات بداخلاقه .نه ! اصلا اين طور نيست . اون وقتي عصبانيه با چند تا كلمه ي ساده چنان چيزايي بهت مي گه كه تا مدت ها سرت به دوران مي اُفته و روزهاي زيادي بايد صدها و صدها اوامر درست ونادرست آقارو سرو سامان بدي بدون اين كه شلاقي به دست داشته باشه . فراموش نكن بابات همين طوري با اين حرفاش مي خواد به من ثابت كنه كه تو از اول مال اون بودي. آخه بابات ياد نگرفته كه همه چيز توي دنيا كه نمي تونه مال اون باشه . بعضي چيزها هست كه مي تونه دو يا چند تا صاحب داشته باشه ، مثل تو. آخه من چطوري مي تونم تورو فراموش كنم ؟ يا وقتي با اون دعوام ميشه همين طوري به اون بسپارم ؟ مي دونم واقعا نمي دونم ، بابات توي هچل افتاده يا من ؟ يا اين كه هر دوتامون ؟ اما اين خوب مي دونم اونم مثل من تورو خيلي دوست داره . اما فكر مي كنه من دارم تورو ازش مي گيرم . آخه بابات چطور مي تونه به منو لباس آبي بي تفاوت باشه ؟ وقتي تو توي لباس آبي من به خواب مي ري و بيدار مي شي ؟ وقتي تو روي لباس آبي دنباله دار من مي شيني و موهاتو شونه مي زم ، بهت از همون عطري مي زنم كه بابات دوست داره . هي باهات عكس مي گيرم تا بابا ت ببينه كه ما با هم چقدر خوبيم . بابات نمي دونه بعضي زيبايي ها مي تونه در هم بشه اُ از توش يه زيبايي بزرگتر بيرون بياد . زيبايي بزرگي كه بتونه تن اون هم بره . من توي اين لباس وقتي تورو بغل مي كنم ، وقتي تورو نوازش مي كنم ياد مي گيرم كه چطور اين زيبايي رو به بابات هم هديه بدم . اما اون اين حرف منو قبول نداره . اون مي گه اين زيبايي دست خورده است . هر چيزي براي خودش زيبايي خاص خودشو داره و توي لحظه ي خودش بارور مي شه . منم حرف اونو قبول دارم . اما اين دونه مي تونه با اون بزرگ و بزرگ تر بشه . تا جايي كه به تكامل برسه . بابات مي گه مغلطه مي كني دختر .. مغلطه مي كني ... .
ساعت از نه شب هم گذشته . اون از كار برگشته و روي كناپه دراز كشيده . دست به موهاش مي كشم و به چشم هاش نگاه مي كنم . چشم هاشو مي بنده و انگار دوست داره فقط با تو باشه . دست هاشو مي گيرم و كف دستش يه دايره مي كشم . وسط دايره يه نقطه ميذارم ، بعد بهش مي گم توي اين دايره يه چيزي داره بزرگ مي شه . چيزي كه مي تونه تمام دايره رو بگيره و حتي از دايره بيرون بزنه . پوزخندي مي زنه و با چشم بسته مي گه : خارج از محدوده است... راست ميگه خارج از محدوده اتفاق ها قابل پيشبيني نيست بهش مي گم : اين اتفاق مي تونه فقط و فقط مال ما باشه . چشم هاشو باز مي كنه اُ مي گه : اتفاق خيلي وقته افتاده . لباسمو عوض مي كنم و فكر مي كنم با اين لباس خواب توري بلند مي شه مثل فرشته ها دستتو بگيرمو باهات تا خود بهشت بيام . اما هيس مي كشي و بابارو نشون ميدي . انگار اون تيكه اي از بهشته. وتاه از خودمو بذارم. [ یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 ] [ 10:35 قبل از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
مگر چند سال دارم
جا-افتاده ام - پنجره را - تک تک -بریده ام که این روزها نگاهم در امتداد ریل ها کش می آید و زوزه های پاییز از اندام کلاغ ها روی شانه ام شروع می شود؟ چقدر لیلی باشم ؟ مجنون هر شب جامی از عسل -بنوشدم - بگذرم و انگشت به دهان شهر بماند که حس کنم ماه این آسمان پرستاره شدم ؟
جاده خالی دارد می آید و - خیالم- این همه پنجره که قطار با خود آورد.
دلم - گرفته و - این پرنده - قطاری را بدرقه می کند که پنجره هایش پر بود از تصویر-ماهی- که آسمان نداشت و برکه اش خالی است که شکسته اش را چیده بودند توی این پنجره بگذرد و ماهی تازه فانوس های آسمان را روشن کند. ۸۹/۴/۳ [ یکشنبه سوم مرداد 1389 ] [ 2:40 بعد از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
سلام مدتی بود که دوست داشتم کارهای نیمایی قدیمی ام را روی وبلاگ بذارم اما شاید فضای متفاوت و قدیمی بودن این کارها و هزار دلیل دیگه مانع از این کار می شد.اما در فضای کنونی که کمتر کسی نیمایی کار میکنه بد نیست خوندن و شنیدن کارهای نیمایی حتی اگر قدیمی هم باشه. منتظر نقدها و نظرات شما هستم و ببخشید که اگر این شعرها ضعیفه.که تجربه های اولیه و تقریبا شروع کار شعری ام با این نیمایی ها بوده و برام عزیز و دوست داشتنی ا ست و یادآور روزهای خوش انجمن شعر شنبه های کرج در اون سال هاست. پنجره در انتهای شهر ....................................................................................... چراغ شهر نگاه تنگ یک سکوت نرفته ای بیا به رو نوشت این سکوت سلام کن، که من،به صبح هم نمی رسم.
نرفته ای سکوت درهم ات دریچه های زرد ویک چراغ منفرد در انتهای شهر به روزهای گرم می کشاندم چرا به این دقیقه ها به نا تمامی ٍ ، همیشگی پنجره، به عطر پونه هاو چلچراغ ها و رد کوچه های اضطراب نگاه هم نمی کنی؟!
چراغ شهر عبور تنگ ثانیه نگاه خاطره وحلقه ی مچاله ی همیشه های آشنا نرفته ای هنوز بیا به صبح، به چشم های من، به حلقه ی مچاله ی چراغ های شهر که پنجره،در انتهای شهر حرام می شود! تباه می شود!
چراغ شهر دریچه های بسته ی ، تمام برگ های زرد و من هنوز، وما هنوز در ابتدای بیت های ناتمام و پنجره در انتهای شهر. ۷۹/۸/۱۷ دهکده ................................................................. کنار دهکده طنین عاشقانه ی دو دست، رقص و کلبه ای که در نمور سرد شب به کوچه های جستجو شمایلی سیاه می گرفت.
به من نگاه کن در انحنای این همیشگی همیشه من به صبح فکر می کنم به اعتدال برگ های زرد فصل، نگاه تو، به خانه های کاغذی ٍ شعرهایمان ، به خاطرات گم شده وبیت های قبل.
تو را نگاه می کنم تو را که از بلوغ و برف تولدی شگرف داشتی تو را که از شمارش غریب و پر شتاب شب به اضطراب دچار گشته ای. و ای دریغ که از تراکمی بزرگ و سبز کنار جاده ای که از گریز و انتظار قد کشیده است فقط صدای هق هقی به گوش می رسد.
بایست کسی کنار دهکده به صبح فکر می کند. ۷۹/۹/۶
[ چهارشنبه دوم تیر 1389 ] [ 4:27 بعد از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
به روسریت عطر می زنی
نشسته اند
نگاه می کنند
تو را
تو را که با تمام واژه های ِ
عجیب و بس شگفت
به جنگ بوده ای
*
و راه می روی
نگاه ممتدی
نگاه ممتدش
اگر
به چشم هام خیره می شد آه...
تمام آن وجود مسخ را
به گربه های مست دهکده ...
نه!
تمام زندگی ش را
به باد... .
*
به راه خیره ای
به جاده های روبرو
تمام زندگی
به روی شانه های خسته ات .
*
و راه می روی
بدون ماه
چراغ،
شبی که /اشتباه
میان من - تو
میان دست ها
تباه شد .
*
به روسریت عطر می زنی
نشسته اند
صدای سرفه هات
صدای مرده های کهنه ای ست
که روی قبرهای کهنه تر
که روی ماه
جدید جلوه می کند .
*
چرا نمانده ایم
صدای سبز این سکوت های مرگبار
هزار بار
میان این فواصل کثیف
دریده شد
و چای های گرم
میان دست هایمان
فروتنانه ،
نجیب
به نوش می رسید
وبا همان مثال قهوه های ترک
به شیشه خیره می شدیم .
*
به روسریت عطر می زنی
چرا نمانده ایم
دو بُعد ناتمام جاده ها
درون چشم هات محو می شود
و ای عجیب
که دختران شهر
چقدر رام
تمام کوچه های شهر را
بدون پنجره
به دوش می کشند
و اضطراب پلک های هفت رنگ خویش را
به صبح طعنه می زنند
که این فقط
به جرم دست هات بسته بود .
۸۰/۷/۱۹
[ یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 ] [ 6:6 بعد از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
استخوان هام را در هم بریز به پاشم قرن هاست این گونه عشق بازی کرده ام ات و اکنون با هر بادی که می وزد از تو در سرزمینی نو متولد می شوم. عشق بورز من بازی عشق را دوست دارم درست شبیه قایم باشک هایت وقتی قالم می گذاشتی در هپروتی که از تو ساخته بودم شبیه وقتی که مترسک مزرعه ای شدم تو ،پرنده اش بودی وچشم هام آن قدر کور می شد که خدا را اشتباه - می گرفتم، بلد نبودم پیدایت کنم درست وقتی روی شانه هات عشق - بازی ام - می دادی. ۸۹/۳/۱۲
[ چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389 ] [ 10:25 قبل از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
آه.......شعر خانم بوی تو را گرفته ام هیچ عطری خوشبوتر از تو نیست کلمه کلمه تنم عریان از تو می رقصد جهان ِ سرخ هزار و یک شبم می شود و پایانم سیبی است که نیوتن را زمینی می کند . بگذار اندکی سر بر تو بگذارم وخیس ناردانه های باغ همسایه را فراموش کنم من جاذبه ام را از دست داده ام وتن م آنقدر داغ شده که انفجارش را جزیره ای میدانند در برمودای خورشیدی دوردست ! [ دوشنبه دهم خرداد 1389 ] [ 11:35 قبل از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
در خانه اندوه دیوارها بر شانه ی فرش می ریزد
حالا هی جیغ بزن ودرد های شخصی ات را با دیوارها یکی کن هی بنشین و از فرش دست بافتی بگو که گره هایش کورت کرده اند راهی نیست لا به لای گل بوته های این قالی پوسیده اندوهت را زیر پا بگذار قالیچه سلیمان هم تاب ندارد تورا در خود بکشد نقشت اندوه می بافد این گره کور است. [ یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 ] [ 5:31 بعد از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
تن سرخ خالي مي شود توي خيابان اندام هاي جنسي كسالت شهر را ول مي شوند. روي آسفالت لباس ها محل عبور باد را توجيه مي شوند نطفه ها به ديوار مي چسبند. چه مي شود آژي دهاك هميشه آژي دهاك باشد حتي وقتي تكنو مي رقصد و دهانت بوي كسالت جنسيتي مي دهد كه لو رفته تن به اندازه لباس هاي توي كمد ساخته مي شود. *** خالي مي شوم روي نوري كه خورشيد نمي شناسد شناسنامه ندارد سر، كه خدا اين بالا سمت ديگري را نشان مي دهد و پاي ديوار جنين هاي نارس به مادرهاي نداشته شان قطعيت مي دهند. خداحافظ ديوارها! بدن هاي بي جنسيت هرما فروديت در آينه نبوغ مي بخشد که به دنيا نيامدنم علت بزرگي دارد حتي اين دست ها كه توي آينه با چاقو تنها مانده. بلند حرف بزن اين مثلث طور ديگري به ارتفاع رسيده بالاتر تمام پرنده هاي جهان روي سيم هاي برق جفت گيري مي كنند. حرف بزن آژي دهاك هنوز به رقص ها ي دسته جمعي فكر مي كند به مثلثي كه سر به راه نيست خفه گي مزمني که يقه لباس ها را فشار مي دهد. *** درد روي لبه چاقو خودش را مي تراشد من دو جنسي غريبي كه در آينه...
[ شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 ] [ 5:38 بعد از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
دست هام آنقدر بزرگ نیست این همه مهربانی را به آغوش بکشد اما قول می دهم شب ها که چشم می بندم تصویرت را گرم در آغوش - بکشم- تا صبح با تصویری از تو - پیدا - شود.
[ شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 ] [ 3:44 بعد از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
این بازی زیادی تکراری است ایستا دن زیر پرچم هایی که می رقصندو هر چقدر با لا تر بکشیش بیشتر دست می زنند . حا لا هی مدام هورا بکش و در مراسم های ر سمی وطن را خرج کن روزنا مه نوشت : وطن پشت سر رئیس جمهور ایستاده، وتن نیازی به چای دوباره ندارد. * در این گرگ ومیش خانه را این جا- بکش صندلی را این طرف تر و بگذار عا بر ها سر کار با شند خیا بان هرچقدر شلوغ شود تن ها ریتم خودشان را می گیرندو وطن پتوش شهید های این پنج شنبه را گرم می کند. بزرگ که شدی گرم کن های تازه ای بخر و قول بده با ما بازی کنی زیر این پتو آن قدر سرگرم می شوی که جمعه می رسدو به نما ز جمعه می رویم ودیگر هیچ پنج شنبه ای را چشم به در نمی ما نی . [ چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 ] [ 11:23 قبل از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
چشم ها را باز کنید خیابان همین که طویل است جیزی به آخرآن جه باید باشد اضافه نکرد آن چه بود تظاهر درازنای ازدحامی ست ازبودن گریزرا برداشته پا یان نقطه های بی سرانجام ازجملات نا تمام . * باز بودن پنجره را نمی دانم موازی روبه راهی که شا ید به تقارن برسد بسته بودن آدم ها حتی تقاطع نگاه هایی که نوعی لامسه با خود آورد هیچ اتفا قی فقط نوع راه رفتن صورت تازه ای به خیابان داده پاهای بلند،کوتاه پاهای ثروتمند،فقیر،پاهای مریض کفش های تابستانی چرمی کشدار پاره کفش های سربازی تمدن خاصی به آدم ها به خیابان داده پاها می تواند استقامت خیا بان می تواند دستمزدمان را لو دهد. شاید هم پایی دلداده هایی که قدم زدن را می سازند یا پاهایی که عادت دارند روی پاهای دیگر راه بروند . این جا چیزی یا کسی دخیل نیست ازپنجره نگاه نکرده . یکی دارد بند کفشش را می بندد . [ چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 ] [ 11:11 قبل از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
نا تمام ما ندن نا تمام گذاشتن یک سری کلمات است و چون زیاد طول می کشد مهم می ما ند . نا تمام ما ندن –کلمات راه ها، نگا ه ها ، یک کتا ب زندگی جدیدی می سازد که دیروز از دست رفت . حا لا هر چقدر کتا ب بخوانی هدایت دست های آبجی خا نم را ول نمی کند گلشیری از پنجره ی اتاقش فخر النسا ء را می پا ید و هر چقدر نگاه کنی بیرون را می شود از چشم های آبجی راحله حدس زد. باز هی لبخند بزن ، راه برو به آینه نگاه کن که در توهم تصویرها گیرکرده او فکر می کن همه ی مسا فرهاش با اولین نگاه عاشقش می شوند، او فکر می کند آغوشش از کلمات هم رد می شود ووا قعیت در توهم تصویرها حقیقت اند. باشد کتاب راورق بزن ، در چشم های آبجی راحله دنیا راصبح کن از خواب که بیدار شوی هدایت شما ره های معکوس را به صفر می کشد، گلشیری با شناسنامه ء شازده احتجاب ناپدید می شود، حتی چشم های آبجی راحله وقتی به پنجره خیره می شودو کتا ب را می بندد، نا تمام می ما نی که چشم هات را جایی دور جا گذاشتی ...
[ سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389 ] [ 2:42 بعد از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
یک – از چه نوشته ام سنگ بدست در چشم های تو منفجرمی شوم قیا م های خیا با نی را به بیا بان رگ هات می کشم نه در آسما نی که هفت ستا ره در هفت آسمان کشید ه بودمت چه می دانستم – نوشتم با تو بودم وقتی تیراژ خون با لا می زد از تو منی ما ند که آفتا ب را کول گرفت و سرزمین های دور برد وعصا کش موسا یی را دنبا ل می کردم درآتش سوزاندم آتشی که قهر ملل راپشت پرده می گذا شت . سازت را کوک کن به خیا بان ها بریزم بعد این همه آهنگ رفتن می زنم و میا ن هیچ معجزه ای پیدا نمی شوم چرا که سرمای سر انگشت هات اشارت شهری است که مینوازی و بیدار نمی شود . شبان من بیدار- باش- ترسم از گله ای بود اد عای شبانی داشت نه از ابتذال شبانی که غرق نواختن بود و هر روز ساز تازه ای می زد. دو- عروسک کوکی قشنگی شده ام پشت پرده آ هنگ هم می زند وشب های بی خوابی از شمارش گوسفند ها می نویسد . آسمان را نگاه کن ستاره های دنباله دار ... یک جا بند نمی شوند دارم آهنگ رگ هات – را می زنم باید منفجر می شدم تا این جا بکشانمت تا این جا ...این نقطه . [ سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389 ] [ 1:59 بعد از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
مثل حباب توي دهن ماهي خفه مي شوم جوانيم را دور سرم با كفني كه از خودم سبز شد مي بندم هو لاي موهام گم شده فكر مي كني شناسنامه ام آخرين مهر را كه خورد توي خواب بزرگ خانواده كفش هام را به چه كسي مي بخشم؟ سلول هام را كوچك كرده اند زير هيچ ذره بيني آب از آب تكان نمي خورد توي دريا تشنه تر از ماهي هيچ كس نيست حباب حباب با آخرين نفس هات دور شده ام دور... نفس نمي كشم تنها زندگي مي كنم روي زخم هام مگس ها به هماغوشي هاي جديد فكر مي كنند و فاسد ترين سلول ها در چرخه هاي جديد دوباره متولد مي شوند. فكر مي كني اين بار چه كسي را به كفش هام ببخشم؟ ۸۲/۲/۱۰ [ یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 ] [ 12:9 بعد از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
يك ادامه پيدا نمي كند..ـ از سوراخ هاي لباس بيرون مي زنم پله ها را معكوس بالا مي روم مثل صندوقي كه پر شده براي خالي شدن تهوع گرفتم دو ـ زرد زرد روي دست مي دوم از نارنجي بودن چشم هام گيج شده ام بقيه راه دهن باز مي كنم تا مي خوانيم سكوتي كه تمام نمي شود ادامه پيدا مي كند.... توي قبرستان زنده ها سر مرده ها را زير آب مي كنند حقوق بشر مي كنند سه ـ زرد زرد از چشم ها بيرون مي زنم به شكل قبرم فكر مي كنم به كسي كه از آنجا رد نمي شود فكر مي كنم حالا چقدر بپرم خواب بهتري نمي بينم جسد هايي كه توي خيابان دراز كشيده اند بلند بلند تكوير مي خوانند، مردمي كه ادامه پيدا نكرده اند به ژست هاي جديد فكر مي كنند. چهار – روي دست مي دوم حاشيه ها هميشه حاشيه اند سر يا ته فرقي نمي كند براي خالي شدن توي گورم عروسي مي گيرم با مرده هايي كه نمي شناسم مي رقصم حجمي كه در تورهاي سپيد ناپديد مي شود از چشم هام بر مي گردد. پنج ـ دستم را از دست مرگ بيرون مي آورم پله ها را پايين مي روم سكوتي كه تمام نمي شود .. ۲۴/۲/۸۲ [ یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 ] [ 12:1 بعد از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
به خود شک نکنید باران دارد مي بارد مثل پاييزي كه برگ هاش را نقاشي كرد. كاش صدايم را بشنويد ببينيد لباس هاي روي بند لباس هاي مسافر كوچولويي ست كه سياره اش را گم كرده. حرف هاي زيادي هست اگر چه باد ديگر نمي آيد پنجره چيزي را عوض نمي كند كه دست هات بيدار شدنم را فراموش كرده. -- هيس! زمان روي اين كاغذها هجي نمي شود شماره هاش را برف پوشانده ديگر صدام نكنيد! عاشقم نشويد! مسافر كوچولو دارد مي خوابد ستاره دارد به دعاهام گوش مي كند خدا را مي آورد روي سياره اي كه: يك شب و يك روز را مي چرخد تنها. همه چيز باید از ياد برود جز بهانهي گلداني كه آب نمي خواهد و آب هاي اين جزيره كوچك را دوست ندارد. -- نه! فكر نكنيد كسي دارد صدايم كند. ۱۶/۷/۸۱ [ یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 ] [ 11:53 قبل از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
واقعي ترين پرنده انساني ست كه از ناشناخته هايش بر مي گردد. پرنده مصلوب! بوسه سهم كوچكي ست كه اصلاً بر دهانت نمي آيد. 28/9/81 [ یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 ] [ 11:42 قبل از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
بوی تلخ لیمو بوی تلخ آفتا ب بوی تلخ سا یه ها که متحرک اندو قد کشیده اند . چه چیز تو را با لای دیوار رسا نده ؟ آن جا مکا نی ست برای قدم زدن های بی سا عتی که از قبل معلوم نمی شود برای خندیدن اتفاقا تی که هر سال فقط چند ثا نیه رخ می دهد برای پرت شدن از جا یی است برای چند ثا نیه تو را در خود جای داده. سال زردی ست مرگ ومیر سا ل های طولانی توی استخوان ها مان رشد می کند برای چند دقیقه وقت داری بما نی ؟ این با لا دنیا در چشمها ت استخوان شکسته و سا کن دیوار کنا ری سا ل ها ست منظره اش راترک نکرده امید جرقه ای ست روی این دیوار تما میتش را بروز داده. با من می ما نی ؟ سا یه ا م ظهر کوتاه تراز روزهای قبل بود آفتا ب بوی من را دار د بوی تلخ سا یه ای که انتهای دیوار تمام شد تمام شد و بوی خا ص اش را بروز نداد حتی منظره آن درخت پای دیوار که بوی تلخ لیمو داشت. [ یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 ] [ 11:36 قبل از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
...و برف می بارید از هر کلمه که می آمد می توا نستیم آدم برفی ها یی بسا زیم روزها به جای ما زندگی کنندو تا آمدن خورشید لباس ها ی زمستا نی را سر بگیریم سکوت کن هر چقدر سرد باشد منتظر که بما نی در اجتماع جمعه ها تنها صدای چرخ های این کا لسکه سکوت را به – هم – می زندو پنجره را. دروغ نگفته باشم پیامبر جدید سال نو را در جمعه بازارها دنبال لباس های دسته دوم تأ ویل می کند. [ یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 ] [ 11:27 قبل از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
قند پهلو لب بسوز لب ریز –می ریزم برای مبا دایی فردا سر بکشم زخم های مدارایی که از جذام قصه ها م می آیند یک استکان برای تو یک استکان برای خود شیرین تر از عسل دهان ببندم و درسکوت میان دو چای سرد وسرد تر شوم کوچک و کوچک تر در نگا هی که کم آمدند دیدار راتازه کنند. * بی آنکه در استکا نت ها .. شوم به پنجره نگاه کن-کمی – به گل های روی موهام ، دست بکش بهار هرچای طعم «دیگری » دارد پاییز وزمستان که ازراه بیا یم قصه ام –دیگر - می شود و تنها به اندازه چند پر در استکا نت – می ریزم در تو سرد و سرد تر. وهی چایی را می نوشی که عطر «دیگری » دارد.
[ یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389 ] [ 11:21 قبل از ظهر ] [ آمنه شکوهی ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||